اين روزها قلمم بدون حرف مانده بي كلام ...
سيمايت صداي قلمم را خفه كرده ...
دراز كردم دستم را .... منتظرم ... خالي نمانَد ...
نگاه كن ... سر به زير شده ام .. آرام ...
چشمانم تاب ديدن آسمان را ندارند ... تو خود مي داني ...
باز هم باران ... گفته بودم " مرا تحمل باران نيست ؟؟" .. .
آري گفته بودم ...
يادم خواهد آمد خاطرات باران را ...
چقــــــــــــدر هــــــــوا ســــــــــــــرد شــــــــــده !! مي بينـــــــــي؟؟؟